
کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود
امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نمی اندیشم که همین دوست داشتن
زیباست
آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه من
روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر ترانه من
دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم...تو...پای تا
سر تو
زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو...بار دیگر تو
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نمی اندیشم که همین دوست داشتن
زیباست