تبليغاتX

اي نسيم از بر اين شمع مكش دامن ناز

اي نسيم از بر اين شمع مكش دامن ناز



ییییی
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:15 توسط مهدی بیکس |

من  دیگه  نمیام

اگه  کسی  دلش تنگید یا خواست چیزی بپرسه تلفن

من  ۰۹۱۲۴۶۵۳۵۷۱

و

۰۹۳۶۸۷۷۹۹۹۶

 

۷ شب تا ۹ شب

به خدا می سپارمتون

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:29 توسط مهدی بیکس |

به روز

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز نمی شود

خدا نگهدار

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 17:52 توسط مهدی بیکس |

دولت

یه روز یک پسر کوچولو که می خواست انشا بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکری می کنه و میگه: بهترین راه اینه که من برای تویه مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی.

من حکومت هستم.چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم.مامانت دولت هست.چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه.کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست.چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.داداش کوچیکت که 2 سالشه,نسل آینده است.امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره,میره به اتاق برادر کوچکش و میبینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و میبینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه.می ره توی اتاق کلفتشون که اون رو بیدار کنه,میبینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده و داره ترتیب اون رو میده. میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار میشه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر میگه: بله پدر, دیشب فهمیدم که سیاست چی هست.سیاست یعنی این که حکومت ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو میده,در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشن فکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه,در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه!! .

نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:36 توسط مهدی بیکس |

کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود

امشب از آسمان دیده تو  روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذها  پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه تب آلودم  شرمگین از شیار خواهشها

 پیکرش را دوباره می سوزد  عطش جاودان آتش ها 

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان  راه ناپیداست

من به پایان دگر نمی اندیشم که همین دوست داشتن

 زیباست

آه بگذار گم شوم در تو  کس نیابد دگر نشانه من

روح سوزان و آه مرطوبت  بوزد بر ترانه من

دانی از زندگی چه می خواهم  من تو باشم...تو...پای تا

 سر تو

زندگی گر هزار باره بود  بار دیگر تو...بار دیگر تو

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نمی اندیشم  که همین دوست داشتن

 زیباست

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:17 توسط مهدی بیکس |